نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
ای همیشگی ترین آه ای دورترین ...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت اسمانش نه ستاره ایست باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که چراشبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر ارم
منم ان درخت پیری که نداشت برگ و باری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

دلمو اینقده نشکن
آخه این دل عاشقت بود
له نکن این قلب خون و
آخه روزی لایقت بود
دلمو اینقدر نسوزون
مگه چی مونده از این دل ...

عاشق و مجنونت شدم
نخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم
اما بازم نیومدی
قهوه ی فنجونت شدم
شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم
من نی چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم
اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم
اما بازم نیومدی
دنا و هامونت شدم
نزدیکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نیومدی
خادم و دربونت شدم
اسیر زندونت شدم
گلاب کاشونت شدم
اما بازم نیومدی
یه جوری مدیونت شدم
سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم
اما بازم نیومدی
تو سختی آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم
اما بازم نیومدی
کشته ی مژگونت شدم
هلاک چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نیومدی
لباس و صابونت شدم
سارق ایمونت شدم
چشمای گریونت شدم
اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم
من نی چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم
اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم
اما بازم نیومدی


وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد
بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش از حرفاتون حول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو برداریدو آتیش بزنید
هر چی کهخاطره دارم بریدو از بیخ بکنید
نزارید از اسم منم یک کلمه جا بمونه
نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه
برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده
همدم من به جای تو ریگای پوشالی میشه
اون که می گفت میمره برات دیدیراس راسی مرد
رفتو همه ی خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی
بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با آرزوی آخر اما حالا بدرقه ی راهشه
داغی که
موندش رو دل مادرم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته

واسه پر کشیدن من ، خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا ، همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز ، رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

حق به شب بو بدهم
و نخندم دگر به ترکهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخی ببندم تا فراموش نگردد فردا...!
زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی ...
